سفارش تبلیغ
صبا ویژن
میراث انتظار
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
  محسن ملکی[6]
 

برای تعجیل در ظهور اقا و سلامتی ایشان صلوات فراموش نشه اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

   نویسندگان وبلاگ -گروهی
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 60
بازدید دیروز : 141
کل بازدید : 245340
کل یادداشتها ها : 738

   موسیقی

1 2 >
نوشته شده در تاریخ 87/11/24 ساعت 11:55 ع توسط محسن ملکی


وقتی تو را می خوانیم ثانیه ها می رقصند و روزگار گریه می کند .اما هنوز بسوی دربدری واژه هایم را ،غروب جمعه اشک می ریزم.

رسالت چشمهایمان رسالت دلمان،انتظار است.

اگر ظهور تو فقط یک موج حرف و قافیه بی رد و نشان ،ما را در این تورم سخت فاصله دار پریشان مگذار.

سالهاست خرابتیم.

اللهم عجل لولیک الفرج



  



نوشته شده در تاریخ 87/11/18 ساعت 4:29 ع توسط محسن ملکی


هر شب که شریک غربت فانوسم
  از داغ تو می چکد گل افسوسم
  صد بار تو را اه کشیدم از دل
  یک بار بیا تا نکنی مایوسم
  آدینه ی دیگری به تکرار گذشت
  من ماندم و رویای پر از کابوسم
  تو ساحل سبز آبی آرامی
  من قایق گمگشته ی اقیانوسم
  دیباچه ی عشق ومعنی شور تویی
  من واژه ای گنگ و پوچ این قاموسم
  این هفته بیا، و گرنه تا جمعه ی بعد
  در پیچ و خم غربت خود می پوسم
  دستان مرا بگیر ای دست تو سبز
  از روی ادب پای تو را می بوسم



  



نوشته شده در تاریخ 87/11/17 ساعت 11:53 ع توسط محسن ملکی


دیار من دیار منتظرانت.سرزمین دل هایی آسمانی که در انتظاری سپید قطره قطره باران می شوند،دست هایشان بر هم گره می خورد و پا به پای رسیدن می روند تا بمانند .

مردمان این دیار پنجره ی نگاهشان را به جاده ای گشوده اند که در انتهای آن تو ایستاده ای

تو که با ترنم صدای مهربانت تمام نغمه های نا تمام ،تمام می شود.

 

بارالها انتظار بس است اذن ظهور را مقدر فرما که بی تابان عدالت منتظرند.

اللهم عجل لولیک الفرج



  



نوشته شده در تاریخ 87/11/17 ساعت 3:17 ع توسط محسن ملکی


وقتی در انتظاری............

در انتظار آمدن کسی که دوستش داری

مسافری...............

وقتی در انتظاری

درانتظار آمدن کسی که دوستش داری

زائری............

من امشب مسافرترم

زائر ترم

غوغای عطر نرگس هوش از سرم برده است...

کاش امشب که آغوش خدایم گشوده تر است

نیم نگاه عاشقانه خورسید هم نصیب ما شود...

میدانی؟

این روزها روی همه قطره های باران

خدایم مینویسد: مبادا صبرت تمام شود...

مولا، مپسند که اشک ،از تو سرودن وچشم به راه ماندن برایمان عادت

شود.

سرود خواندن وشور ماندن را تکلیف کن ومعنای آن را در ژرفای جان بنشان

مولا جان!

از دیدار چهره نکویت بی نصیبم ، از درک دولت کریمه ات محروم ونوازش

دستان گرم حیدری ات را امیدوارم.

بیا ، سینه های زخمی ودل های پردرد منتظران را مرهم باش که جمله درمان دردهایی

ومنتظران را منتظر.

بیا که شکوه بهاری وواژه نام مبارک تو غنچه ای از زیبایی ومحبت را

 می پراکند وهدیه میدهد.



  



نوشته شده در تاریخ 87/11/11 ساعت 12:12 ص توسط محسن ملکی


من گریه می ریزم به پای جاده ات، تا


آئینه کاری کرده باشم مقدمت را

 

اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی؟


ای پاسخ آدینه های پر معمّا

 


بی تو سرودیم آنچه باید می سرودیم


یعنی در آوردیم بابای غزل را

 

حتمی  بی چون و چرا برگرد شاید


راحت شویم از دست اما و اگرها

 

آب و هوای خیمه ی سبزت چگونه است؟


اینجا گهی سرد است و گاهی نیست گرما

 

بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست


ای تکسوار جاده های رو به فردا

 

آقا، صدای پای سبز مرکب توست


تنها جواب اینهمه "می آید آیا؟"

 

یک جمعه می بیند نگاه شرقی ِ من


خورشید پیدا می شود از غرب دنیا

 

آقا نماز جمعه ی این هفته با تو


پای برهنه آمدن تا کوفه با ما



  



نوشته شده در تاریخ 87/11/7 ساعت 12:2 ص توسط محسن ملکی


اشک هایم را به سوی میعادگاه عشق روانه کرده ام و عاشقانه چشم انتظار قدوم مبارکش نشسته ام. غروب ها مخصوصا غروب های جمعه چه دلگیر است وقتی می فهمم که این آدینه نیز تمام شد و تو هنوز در پشت ابر های تکه تکه شده همچون خورشید مهربانی ها پنهان شده ای و من از پشت پنجره ی انتظار و سکوت منتظر تمام شدن باران و طلوع دوباره ی خورشیدم.

چه روزی خواهد بود آن روز که باران تمام شود و گل های دوستی به روی یکدیگر بخندند و ناگاه از پس ابرهای مهربان خورشیدی زیبنده و آراسته به تمام خوبی ها و خوب بودن ها پا به عرصه ی این دنیای فانی گذارد و این دنیای دلگیر را بهقصری از مهربانی ها تبدیل کند.

تاکنون به انتظارت نشسته ام ، از این پس نیز در پشت همان پنجره با گرد و غباری از تنهایی ها به انتظارت خواهم نشست و حتم دارم که عاقبت سوار بر اسب سپید امامت از پشت کوهها ی سادگی و لطافت خواهی آمد.



  



نوشته شده در تاریخ 87/11/4 ساعت 4:51 ع توسط محسن ملکی


باز هم یکی از غم انگیز ترین لحظات عمرم رسید

 

نمی دانم چرا ..

 

نمی دانم چرا عصر های جمعه ..

 

                          انقدر غم انگیز است !

 

                          انقدر دلگیر است !

 

                          انقدر طولانی است !

 

از زمانی که یادم می آید ..

 

عصر های جمعه یه بوی خاصی داشته ..

 

انتظار ...

 

انتظاری غریب ...

 

انتظاری که نمی دانم کی به پایان خواهد رسید .. !!

 

دلم تنگ است ...

 

                    دلم از این غروب تنگ تر است .. !!



  





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ