سفارش تبلیغ
صبا
میراث انتظار
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
  محسن ملکی[7]
 

برای تعجیل در ظهور اقا و سلامتی ایشان صلوات فراموش نشه اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

   نویسندگان وبلاگ -گروهی
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 35
بازدید دیروز : 33
کل بازدید : 209064
کل یادداشتها ها : 673

   موسیقی

1 2 >
نوشته شده در تاریخ 97/2/29 ساعت 12:10 ع توسط محسن ملکی


سحر فرصت خوبی است در آسمانش واژه‌های دعای فرج را بکاریم

و

با چشمهایمان آب‌شان بدهیم تا

قد بکشند الی الله

 

چشمها روزه که می‌گیرند زلال می‌شوند و بی قرار،

 بی قرارتر از همه جمعه‌ها

و

 در این روزه‌داری

 تو بیشتر از همیشه از ذهن ما عبور می‌کنی

مخصوصا پیش از افطار که دلهره نبودن تو بر جانمان می‌نشیند.

بیش از این نخواه که گدازه‌های فراق لحظه‌هایمان را بسوزاند،

پشت پنجره‌های روشن سحر، یک دنیا چشم برای آمدنت دعا می‌کند

شتاب کن!



  



نوشته شده در تاریخ 97/2/21 ساعت 12:51 ع توسط محسن ملکی


چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی               چه اشکـها که در گلـو رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن               خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم که نه           ولی بـرای عـده ای چـه خـوب شد نیامدی

تمـام طـول هـفتـه را در انـتـظار جـمـعـه ایم               دوبـاره صـبــح، ظـهــر، غــروب شد، نیامدی

امروز هم جمعه است!                                                                                                




  



نوشته شده در تاریخ 97/2/14 ساعت 11:56 ص توسط محسن ملکی


ما به نشانه های بی اشتباه ایمان آورده ایم.

 

و این باور را به رخ عالم می کشیم که اهل بیت رسول لله پاکترین مخلوقات خدایند.

به رخ عالم می کشیم که انتظار نشان محکم باور ماست.

به رخ عالم می کشیم که

ما مردمان این سرزمین

چشم به راه آن موعودی هستیم که با آمدنش

در کالبد مرده ی زمین روح تازه ای خواهد دمید

اگر خورشید دیر طلوع می کند گناه او نیست

                                                  دیوارهای شهر بلند شده اند..



  



نوشته شده در تاریخ 97/2/12 ساعت 3:27 ع توسط محسن ملکی


سلام آقا جون !سلام به شما . . . . صاحبخونه ی دلای بیقرار . . . این سلام گفتنا که براتون آشناس . . . . آره . . . باز خودمم . . . . میشناسین که . . . . باز اومدم که تو ندبه های تنهایی‌ا م ، با شما بگم . . . 
آقا جون!امروزتو خلوت خودم داشتم به این فکر می کردم که واقعا من چقدر بشما علاقه دارم ؟؟؟سوال عجیبیه؟ . . . . نه ؟بهتره بگم یه بهونه عجیب !!!!!خیلی هم بی مقدمه !!!!خودمم یه جورایی تعجب کردم که چرا این سوال به ذهنم خورده .
آخه کیه که شما رو دوست نداشته باشه؟اما برام مهم بود که بفهمم . . چقدر. . . دوستون دارم ؟؟؟چقدر. . . به شما علاقه دارم .؟؟؟آخه علاقه و دوستی باید تو عمل آدما ثابت بشه نه فقط با حرف و حدیث و ادعا . . . . .
 با خودم گفتم :آخه منی که هر هفته میام و با یه بهونه کوچیک یا بزرگ با مولام حرف می زنم . . . . منی که چه تو شادیا و چه تو غصه هام ، برا آقام می نویسم . . . منی که چشم انتظار اومدنشونم . . . منی که . . . . 
اینجا بود که یه لحظه حس کردم چقدر دارم « من ، من » می کنم . آخه مگه من کی هستم و چیکار کردم ؟؟؟؟؟؟؟
یاد اون داستان افتادم . . . که یه روز عاشق در خونه ی محبوبش رو زد .یه صدا از پشت در گفت ؟ کیه . . . . ؟؟؟عاشق گفت : منم . . . !!!!!!اما هر چی منتظر موند . . . . . دید. . . در روش باز نشد .!!!!!ناراحت شد و برگشت .چند روز بعد باز اومد و در زد .دوباره همون صدا تکرار شد . کیه . . . . . ؟باز گفت : . . . منم . . . . !!!!اما باز دید که در. . . . . باز. . . . . نشد .چند بار این اتفاق تکرار شد .تا اینکه عاشق فهمید ایراد کار از کجاس . . . . ؟؟!!!!این بار که در زد و مثل همیشه شنید . . . کیه . . . ؟؟؟جواب داد :هیچکس نیست . . . پشت در هم تویی . . . دیگه منی وجود نداره که بخوام بگم منم !اونجا بود که دیگه در باز شد . . . . 
آقا جون !حکایت منم شده حکایت همین قصه .فکر میکردم اینکه هر هفته میام و با شما درددل میکنم . . . . 
دیگه تمومه . . . اینکه فقط بگم به شما علاقه دارم دیگه جزء عاشقاتونم .فکر میکردم دم از دوستی شما زدن کار بزرگیه !!!آقا جون !
امروز وقتی خوب فکر کردم ، دیدم که هر کاری هم که برا شما تا حالا انجام دادم در مقابل لطف و کرم و بزرگواری شما چیزی نبوده .من برا شما کاری نکردم که بخوام بهش افتخار کنم .و تاحالا چقدر اشتباه می کردم که کارایی به اون کوچیکی رو بزرگ می دیدم و« مَن . . . مَن » می کردم .و انتظار داشتم که شما در رو . . . . بروی من باز کنین ؟؟؟؟؟
آقا جون!باهمه این تفاسیر . . . . می دونم که شما خیلی بزرگوارتر از اونین که عاشقا رو از در خونتون رد کنین اما من دوس دارم یه عاشق واقعی باشم .عاشقی که سراسر وجودش محبت شما باشه .پس کمکم کنین .با دعاهاتون . . . با نظر لطفتون . . . . با عنایتتون . . . کمکم کنین که اعمال کوچیکم رو بزرگ نبینم و هر چی بیشتر به محبت شما نزدیک بشم .ان شاالله


  



نوشته شده در تاریخ 97/2/7 ساعت 10:18 ص توسط محسن ملکی


همه در جست‌وجوی کوی تواند، بی‌ آن‌که خوب تو را شناخته باشند 
همه در هوای روی بهارند؛ بی آن‌که از غصه زمستان، به تنگ آمده باشند
همه در غربت شب، خوابیده‌اند، بی آن‌که از صدای خروس سحری سراغ بگیرند
پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویده‌ام
می‌گویند تو گشایشی. فرج تویی
این گشایش باید شبیه یک گلستان باشد، پر از جوانه‌های صداقت
جایی برای تبسم بی‌دغدغه 
من منتظرم
قصه شوق، محال است به تقریر آید 
کسی چه می‌داند راز رسیدن، در دل یک مشتاق که مهجور مانده است چیست؟
کسی چه می‌داند جز دل روشن تو؟
ما از رفتن، تمنای رسیدن داریم و کوی مهدی خدا، انگار نزدیک است؛
زیر پلک یک ندبه، روی آواز یک سجاده و بر بلندای شکفتن یک صبح آدینه
از رو به روی خانه کعبه، صدایمان زده‌ای که: من گنجینه خدایم؛ اوج آرزوهای دیرینه، با سیرتی شبیه محمد(ص)
با شوری به وسعت دلتنگی و با جشنی از جنس خوش‌بختی
عدالت، میوه درخت ظهور است که با دست‌های نیرومند و آسمانی تو غرس می‌شود
عدالت، یعنی برآمدن و تابیدن ماه برای همه چشم‌ها؛ حتی نابینا‌ها و شب‌پره‌ها 
نزدیک‌تر می‌شوی، قرآن می‌خوانی و لبخند می‌زنی
من همان رؤیای صادقه‌ام که در قلب خدا تعبیر شد و اینک تعبیر رؤیای خدا در سرزمین سوخته انسان
از تولد حرف می‌زنی
تولد دوباره روزی‌‌های معنوی و مادی
تولد دیگر باره جان‌های عاشق سرفرازی 
مکث دیدار و زیبایی بر دشت خشک بی‌کسی و تنهایی
حضور پیوسته باران بر کام‌های تشنه ابدی
از راه می‌رسی، بیدار می‌شویم، راه می‌رویم 
و همه سرزمین‌های نرفته دانش و اندیشه، در کنار خاک پای تو، بر ما مکشوف می‌شود
به جزای ستم‌ها که بر خلایق مظلوم، آوار گشته بود بر سر ظالمان، غضب می‌باری و شیوه نوازش را ترویج می‌کنی.
در انتظار توییم...



  



نوشته شده در تاریخ 97/1/31 ساعت 2:19 ع توسط محسن ملکی


از تو گفتن ها 
به تیراژ بی نهایت چاپ می شود، 
می رود کتابخانه ها.
عمل کردن اما هنوز
در انبارهای غفلت 
خاک کج فهمی می خورد!



  



نوشته شده در تاریخ 97/1/24 ساعت 12:15 ع توسط محسن ملکی


می خواهم به سوی توبرگردم،یقین دارم برگذشته های پرازغفلتم

کریمانه چشم می پوشی،میدانم توبه ام راقبول میکنی وباآغوش بازمرامی پذیری...

میدانم درهمان لحظه ها،روزهاوسال های غفلت هم برایم دعامی کردی...

من ازتوگریزان بودم اماتوهمچون پدری مهربان دورادور مرازیرنظرداشتی...

آقای من مراببخش.......

          دیدگانت رابشوی،حضورش رااحساس میکنی...

                  گوشهایت رابازکن،صدای آمدنش رامیشنوی...

                       دستانت را دراز کن،عطایش رامی یابی...

                                 اورابخوان،پاسخش رامی شنوی...

                                                   پس درنگ مکن وبخوان:


السلام علیک یامولای یاصاحب الزمان


 



  





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ